
"سراغ" سراغم را نمی گیری که این در خود شکسته مرده، یا که زنده. سراغم را نمی گیری کجا شد آن تب سرخت که چون رنگ سیاه این سکوتت شد؟ نمی گویی ببینم این مرد عاشق که هم از بهشتش شد، هم از من کجای خاک سرد کوچه ها بسان دیوانه ها می گرید؟ نمی گویی ببینم نوای شعرم را که همراز سازش کرده چگونه جای من بر دیوار میخواند؟ کجا شد آن دخترک که میگفت می میرد بی من؟ کجا شد آن مردن ها و آن بی تابی های تنها یک روز جمعه؟ کجا شد آن بغلهای توخالی؟ تصورهای یک خواب طولانی؟ سراغم را نمی گیری مگر عاشق نبودی؟ نگو بودی که ...
ادامه مطلب